
هیچ نگویم از دری که بسته مانَد
هیچ ندانم از چهره ای که نادیده مانَد
گفتنم آزرده سازد ناله های بی انتها را
چشم بر بستم گریه های آشنا را
من ندانم آخرین لحظه های دیدار
کجاست آنکه آسوده سازد آتشی به رخسار
نگرانم، بلکه پریشان تر از زلف تو ای دوست
سکوت، حرف آخر و برق چشمانت مرگی دگر ای دوست
تاریکی دل قدمتی دیرینه دارد از سرنوشتم
شاید این خونابه باشد از دل نوشتم
فرصتی ده تا که آلوده سازم این دفتر خاکی به عدم
مهلتی ده آنگونه سازم لحظه های زندگی ز عدم
من نجویم راز گمشده ای از لب خاموش وجودت
من نگویم که توانم از سر بگیرم راه گناهت
من نگاهم مست دیدار
من تو را خواهم بهر وجودت
***

گر بر کنم دل از تو و بردارم از تو مهر
آن مهر بر که افکنم و آن دل کجا برم ؟؟
http://i19.tinypic.com/5yd71b4.jpg
اگر عنایتی به این گدا کنی چه می شود ؟
مس وجود جان من طلا کنی چه می شود؟؟
***
عیدتون مبارک... |