اسارت, حک شده بر پیشانی, برپیشانیه سرنوشت, سونوشت زندگی من...
و من این پیشانی را بوسیدم, ناخواسته ...
ناخواسته بوسیدمو در آغوش گرفتم....
ذره ذره ی وجودم خاکستری زیر آتش شده است
و من لبریز از طغیان, طغیان در برابر چه ؟!
منم دلیلشو شاید درست ندونم ولی بند بند وجودم در آرزو و انتظار این طغیان است...
و شاید روزی دیر یا زود این طغیان همه ی وجودم رو با خودش ببلعد و من... آنگاه چه می شود ؟؟!
من محکومم به اسارت, محکوم به طغیان, من محکومم به سرنوشت, من محکومم به خلوت و تنهایی ... من محکومم ای خدا ...
نگو نه ای خدا که تو هم محکومی, محکومی به هر آنچه پرده ای به آن می کشی تا .... !
تو محکومی به فرار ای خدا, فرار از خودت, از خود واقعی ....

گفتمش نقاش را نقاشی بکش از زندگی ، با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید...
***
من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم چشم بیمار تو را دیدم و بیمار شدم
فارغ از خودشدم و کوس «انا الحق»بزدم همچو منصور خریدار سردار شدم...
غم دلدار فکنده است به جانم شرری که به جان آمدم شهره بازارشدم...
درمیخانه گشایید به رویم شب و روز که من ازمسجد و از مدرسه بیزار شدم
جامه زهد و ریا کندم و بر تن کردم... خرقه پیر خراباتی و هوشیار شدم...
واعظ شهر که از پند خود آزارم داد به دم رند می آلوده مددکار شدم...
بگذارید که از میکده یادی بکنم.... من که از دست بت میکده بیدار شدم
*** |